اینا نوشته های دو روز پیش بود...
پدر تو مقصر هستی! تو گناهکار هستی! تو مسئول هستی! تو با چه اجازه ای ازدواج کردی! به کدامین حق بچه دار شدی! چرا مادر من رو یه عمر عذاب دادی. چرا؟!! اگه تصمیم گرفتم هرگز ازدواج نکنم به خاطر تو بوده! به خاطر این کابوس که نکنه منم یه روزی مثل تو شم. همیشه این کابوس باهام بوده و نمیخوام اشتباه تو را تکرار کنم. نمیخوام روزی بچه من در خلوت خودش این چیزا رو بنویسه. من اشتباه نمی کنم و دختری رو به خاطر خودم بدبخت نمی کنم. خدایا مرا در این راه کمک کن . خدایا از سر تقصیرات پدر من بگذر....
هر بار که تصمیم میگیرم که بیام اینجا بنویسم یا بیخیال میشم یا اینکه حوصله اش رو ندارم... جالب اینکه هر بار که میخوام بیام بنویسم بایستی از دست بابا شاکی باشم! نمیدونم چرا اصلا درک نمیکنه، بازم الان میخوام پشیمون شم و دلیت کنم! آخه پدر من چرا اینطوری میکنی. من که میدونم اگه موفق ترین آدم دنیا هم پیرت میشد بازم یه جوری ازش ایراد میگرفتی. چپ میری میگه چرا چپ میری ! راست میری میگه چرا راست میری! اصلا نمیری میگه چرا میری! وقتی هم که میری میگه کجا! خنده دار ...مگه نه؟ بعضی موقع ها یه حرفهایی میزنه که آدم آتیش میگیره. هر کس و ناکسی رو به رخ ما میکشه! تا تلویزیون یه جوونی موفق رو نشون میده میگه پسره ها!! نمیدونم چرا نتونستم اون جوری باشم که اون دوست داره. البته میدونم که اگه هر طوری بودم باز هم ایراد میگرفت. درس میخونی میگه چرا اینقده درس میخونی! نمیخونی میگه چرا نمیخونی! باور کن همین جوریه. داداش که الان سر کار هم میره بنده خدا دو روزم که میاد خونه میشینه درس بخونه . زهرمارش میشه! آخه یه اون دیگه چرا گیر میدی؟ هر جا هم که گفته بریم ، اون رفته اما خوب من نمیرم ، ولی باز به اونم گیر میده. انتظار داره بعد این همه حرف باز ما باهاش بریم این ور اون ور! میگه نمیدونم چرا دونا پسرام با من نمیان بریم خونه فلان سید (از فامیل هایی که سالی یه دفعه هم نمیبینش) یکی از پسرا سمت راست و اون یکی سمت چپم! اونوقت من با افتخار بگم اینا پسرام هستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آخه پدر من تو که اون همه حرف بار ما میکنی حالا چی میشه این طور مواقع انتظار داری پیشت باشیم و به ما افتخار کنی. مگه تو نبودی که میگفتی .... یعنی به همین زودی یادت رفت.
با این وجود بازم دوستش دارم. ولی نمیدونم چرا با من این کارو میکنه. شاید تقصیر پدر مادرش بوده! شاید به خاطر اینه که بیسواد هست و وقت های خالی شو نمیتونه به مطالعه بگذرونه. اهل تلویزیون هم که نیس. اصلا عالمش با عالم من کلی فرق داره. نمیخوام همش از بدی هاش بگ. بعضی وقتا بهترین بابای دنیا میشه. دلم براش میسوزه.
میدونی چیه. بابا دوست داره بچه هاش بهترین خصوصیات رو همه رو یه جا داشته باشم. بچه هاش نباید اشتباه کنند! بچه هاش باید نابغه باشند. درس خوان، زبر و زرنگ، خوش هیکل، با ادب، با کمالات، در کنار درس خواندن کار هم کنه! از همه چیز سر در بیارن، همه فن حریف باشه، خوش صحبت، اهل آداب و معاشرت، سیگار نکشه، با افرادی که شیطون و درس نخون ارتباط نداشته باشه، رفیق باز نباشه!! رو حرف پدر مادرش حرف نزنه! بایستی همه جا کنار دست پدرش باشه! قد باشه! : )) نماز خوان، با صوت قرآن بخونه، سر بزیر، مودب، ساکت، همه جا مایه سرفرازی پدرش بشه، خجالتی نباشه، پول در بیاره و .... هزاران هزان چیزه دیگه که باید داشته باشه که الان یادم نیست... اون هنوز نمیدونه که شش میلیارد انسانی که در حال حاضر وجود داره هیچ یک شبیه هم نیستند و هر کدوم یه نقصی دارند و با هم تفاوت دارند. آخه نمیشه که همه اینا خصوصیات در یه آدم جمع بشه که! انسان کامل وجود نداره!
بعضی وقتا میگه من نمی دونم چرا مردم همه از پسرای من تعریف میکن! میگه نمیدونم چرا با مردم خوبن ولی با من این شکلی! شاید الان فکر کنی پدر من آخه آدم بده! نه اصلا. باهاش لحظات خیلی خوب هم داشتم ام.
آخه پدر من تو که هیچ سوادی نداری! به چیه خودت می نازی؟ به کمالات خودت یا ...
شیطونه میگه همه اینا رو که نوشتم پاک کنم!شاید درست نباشه اینا رو اینجا بنویسم ولی خوب حقیقته و حقیقت تلخه. نمی دونم الان در مورد من چی فکر میکنی! اینکه آیا این پسر مثل آن پدر خواهد شد؟! این همان سوالی است که من به دنبال پاسخی برای آن هستم.
شاید بایستی این نوشته ها بره توی سطل آشغال....
بی خیال :)
دیروز و دیشب و امروز تا ظهر رو خونه نبودم ..میدونی که واسه چی. الان اول شب هستش و حوصله هیچی رو ندارم و بدجوری دلم گرفته. بدبختی جمعه هم باید برم اون خراب شده ...
امشب ظرفهای شام رو خودم شستم. آخه چند وقته دستهای مامان زخم شده! :( با وجود اینکه ظرفها رو با دستکش میشوره و کرم هم میزنه. به خاطر همین تصمیم گرفتم چد روزی خودم ظرفها رو بشورم یا ببینم چی میشه. اون دختره هم که عین خیالش نیست! البته موقع امتحانشه !
داشتم ظرف ها رو توی آشپزخونه میشستم که اخبار ورزشی شروع شد و من گفتم تا صداش رو بلند تر کنن تا منم بشنوم! یهو دیدم بابا زد زیر آواز خوندن!!!! : )) میبینی تو رو خدا! چقدر با فوتبال و ورزش مخالفه! شایدم با من لجه! ولی خوب کاریش نمیشه کرد. بچرخ تا بچرخیم!
ای خدااااااااااااااااااااااااااا!
نمیدونم چرا هر وقت که پشت سیستم میشینم تا حرفایی رو که دلم میخاست باهات بزنم رو اینجا بنویسم
و ایجا بزارمش یادم میره!
دو تا تکیه کلام هستش که موقع غروب که مامان واسه نماز آماده میشه میره سمت حیاط و دستاش رو
میگیره سمت آسمون و با خدای خودش راز و نیاز میکنه شایدم درد و دل ...
بعضی وقتا به طور ناخوداگاه میشنوم : دی ... همیشه این واژه هاش رو دوست داشتم و وقتی میشنومش
لبخند میزنم! میگه ای خسته غروب! خندم میگیره این مامان من از کجا این واژه ادبی که دارای آرایه های
ادبی مثل حس آمیزی هستش رو یاد گرفته! خیلی با ابن ترکیب حال میکنم. یا وقتی میگه یا خدای محمد ...
این روزا حالش بد نیست البته اگه بابا اجازه بده... اما خوب مامان هست دیگه .همیشه قصه دختراشو میخوره
بابا هم که ماشاالله دریغ از یه ذره درک ... تا اونجا که یادم میاد این چند ساله بیشتر دعواهام با بابا سر مامان
بوده.
جمعه ای از صبح رفته بودم خونه مهدی اینا ...مهدی 3 4 سال از من بزرگتره و حدودا 1 سالی میشه ازدواج کرده
کامپیوترم رو هم با خودم برده بودم اونجا تا ببینم چه مرگشه .. از صبح تا ساعت 8:30 اونجا بودم. کلی هم نت
اومدیم اما خوب اصلا سمت وبلاگامون نچرخیدم! : دی ... هر چند که مهدی میدونه من وبلاگ دارم اما نمیدونه
کجا مینویسم و همیشه کنجکاو بوده که پیدا کنه اما من نگفتم بهش. حالا دارم تشویقش میکنم وبلاگ بنویسه!
اون روز خانومش رفته بود خونه باباش و من و مهدی با کامپیوتر و اینترنت مشغول شدیم. یه لحظه مسنجر رو باز
کردم ولی مجبور شدم زودی ببندمش! راستی مثل اینکه مشکل تا حدودی رفع شده : دی : ))
بابای منم از حرفای بابا تو میزنه. البته بعضی وقتا تا حدودی راست میگن . اما خوب نه در مورد همشون.
مثلا همون ملیحه که تو گفتی .. اینجور آدما زیادن و همش به فکر منافع خودشون و اصلا به درد دوستی
نمیخورن و در حد سلام و علیک باید باهاشون بود نه بیشتر!
دوست جونم یادت باشه در مورد مثال اینچنینی هیچ وقت تردید نکن و دوست هایی مثل الهه و ملیحه رو
تنها یه دوستی کاملا معمولی برات باشه و نه بیشتر. راستی در مورد الهه چیزی ننوشته بودی. جریانش
چی بوده؟
یکی میخاد همین حرفا رو به خودم بگه. خیلی اشتباهات کردم ....
باورت میشه دیشب بعد از اینکه از خونه مهدینا برگشتم .. ساعت 11 بود که میخاستم بخابم یه بغض غریبی
تو دلم گیر کرده بود. دلم میخاست گریه کنم . نمیدونم چه مرگم بود. بعضی وقتا به پوچ گرایی میرسم...
ولی خوب فرداش یادم میره.
تازگیا بابا خیلی اعصابم رو خورد میکنه ..نه ابنکه صبا کله سحر بیدار باشه جدیدا شبا هم انتظار داره ساعت
10 به بعد بگیرم بخو.ابم و کامپیوتر رو خاموش کنم...
دارم اینا رو تایپ میکنم که مامان یه لیون چایی میاره میزاره رو میزه ..دستش درد نکنه . بفرما چایی...
بابا باز داره غر غر میکنه. نمیدونم چرا با این فوتبال پدر کشتگی داره!
این یه تیکه رو واسه خدا مینویسم...
خدا جوونم سلام...
اخه قربون بزرگیت بشم ... تو که هیچ وقت رو منو زمین ننداختی ...واسه چی حال مادر دوست جونم من رو
خوب نمیکنی؟ آخه به کدامین گناه..اون که خیلی مهربونه. این انصافه؟ اینهمه آدم کثیف و بی همه چیز تو دنیا
هست که داره هر لحظه به هزاران مظلوم ظلم میکنه اما اونا رو کاریش نمیکین.. قسمت میدم . تو رو خدا
حال همه مریضا به ویژه مادرای مهربون .. به خصوص مادر خودم و مادر دوست جونم رو خوب کنی. باور کن
هیچی سخت تر از این نیست که ببینی مادر حالش بده. خواهش میکنم.
دوست جونم تو هم دعا کن . این حس های لعنتی تنهایی و بی پناهی رو هم از خودت دور کن. یاشه؟
لعنت بر هر چی مردم آزاره...
دوستت دارم.
پ . ن . ببینم این ایمیل بودش یا وبلاگ نویسی؟
فردا روز خویه... البته بعد از ظهرش .. دلم خیلی تنگ شده... شاید از خونه آن شدم شایدم از کافی نت...
بستگی داره.